X
تبلیغات
هنر و روشنگری - تجلی عصیان شاملو در شعر

مخاطب شاعر در این شعر مردم اند. مردمی که شاعر پس از کشتن خویش پرستنده آنها می شود و خود را به تمامی در اختیار آنان قرار می دهد. شاعر "خود گذشته" را بیگانه با خویش  جدید حس می کرده ، بنابراین با خنجرش او را از پای در می آورد و او را می کشد و گورش را در زیرزمین ذهنش می کند و او را دفن می کند. حتی شیوه کشتن شاعر نیز شیوه ای است بی رحمانه . شاعر ، قربانی را به قربانگاه می برد و بدون دادن آب و خواندن دعا سر می برد که این در آیین و مرام ما کاری است ناپسند ؛ که هدف شاعر در اینجا نشان دادن کینه و نفرتی است که از گذشته شاعری خویش نشان می دهد.

شاملو خود را می کشد تا انسان دیگری را در خود بزاید .

 

 

« گر چه انسانی را در خود کشته ام          گرچه انسانی را در خود زاده ام            گرچه در سکوت دردبار خود مرگ و زنده گانی را شناخته ام         اما میان این هر دو- شاخه جدا مانده من !      میان این هر دو       من         لنگر پر رفت و امد      درد تلاش     بی توقف خویش ام.»

 

شاملو در اشعار تازه اش و در اندیشه جدیدش تولدی دوباره می یابد. در اشعار او یاس و ناامیدی تبدیل به امید ، دعوت و روشنگری می شود. تغییری که در اندیشه شاعر اتفاق می افتد فضای شعری او را دگرگون می کند.

در اشعار شاملو واژگان و اصطلاحات کلیدی زیادی به صورت نمادین به کار رفته که هر کدام می توانند نمایانگر چیزی باشند.

کلماتی مانند : شب ، روز ، ماه ، خورشید ، آفتاب ، صبح ، دیو ، سیاه ، سپید و...

در میان این کلمات واژه هایی مانند : آفتاب ، خورشید ، نور ، روشنایی و امثال اینها نشان از فتح و امید و پیروزی دارند و کلماتی مانند : شب ، دیو ، سیاه و نظایر اینها نشان از ظلم وستم دارند.

شاملو خود را "بامداد" می خواند . بامداد و صبح و روز نشانگر امید و روشنایی و فتح و پیروزی اند و این نمایانگر احساسی است که شاعر در خود حس می کند که در راه مبارزه همیشه باید امیدوار و سرسخت بود.

بامدادی که سرانجام از راه خواهد رسید؛ سپیده ای که خواهد دمید و ظلم وستم نابود خواهند شد. البته در اشعار شاملو این وظیفه ( وظیفه دشوار مبارزه علیه ظلم وستم  ) بر عهده ماورائ الطبیعه و متافیزیک نیست؛ بلکه بر عهده خلق است. بر عهده مردمی است که خود فراخوانده شده اند برای از بین بردن سیاهی و ظلمت و نشاندن درخت پاکی و صلح در زمین. بنابراین در اشعار او قهرمان همواره از جنس مردم است.

 

شاملو بنا بر نوشته هایش همواره در جست و جوی خویش بود تا از میان کاوشی که در اعماق خود انجام می دهد به خویشتن خویش برسد . وی همواره روح و اندیشه خویش را شخم می زده تا دانه ای از آن میان جوانه بزند و نهالی شود.

 

 

« در خود به جست وجویی پیگیر        همت نهاده ام      در خود به کاوش ام           در خود       ستم گرانه     من چاه می کنم             من نقب می زنم          من حفر می کنم»

 

می بینیم که شاملو علاوه بر مبارزه بیرونی به یک مبارزه سخت درونی نیز دست زده  و نتیجه این مبارزه در اشعارش نمایان است .او نیز چون دیگر اندیشگران و متفکران بزرگ در خود به جست و جوی حقیقت دست می زند تا از میان سردرگمی " عصر مدرن" خویشتن خویش را بیابد. شاعر دیگر شعر خود را در فضای رمانتیک و ایده آل جست و جو نمی کرد، بلکه در خون ؛ ستاره و باد به دنبال شعر خویش بود.

 

« در خون و ستاره  و در باد ، روز و شب          دنبال شعر گم شده خویش دویده ام»

 

شاعر در این مبارزه درونی  با خود گاهی با گذشته خویش مواجه می شود و ناخرسند از این مواجهه ، احساس پشیمانی و گناه می کند. احساس فردی که در شعر و الفاظ ، خود را زندانی کرده بود و در این زندان ، ناگزیر از حمل بار سنگین قافیه ها بود . یادآوری آن دوره ، آن زندان و آن سنگینی سنگها برای شاعر تلخ وناگوار است.

 

 

« و من سنگ های گران قوافی را بر دوش می برم          و در زندان شعر          محبوس می کنم خود را        به سان تصویری که در چارچوب اش          در زندان قاب اش .

و ای بسا     که تصویری کودن از انسانی ناپخته:        از من سالیان گذشته گم گشته                               که نگاه خردسال مرا دارد         در چشمان اش       و من کهنه تر به جا نهاده است         تبسم خود را       بر لبان اش     و نگاه امروز من برآن چنان است        که پشیمانی       به گناهان اش!»

 

خود شاعر در توضیح این شعر می نویسد: « این شعر و شعر "قصیده برای انسان ماه بهمن " حاصل مستقیم پشیمانی و رنج روحی من بود از اشتباه کودکانه چاپ مشتی اشعار سست و قطعات رمانتیک و بی ارزش در کتابی با عنوان "آهنگهای فراموش شده" که تصور می کردم بار شرمساریش تا آخر بر دوش ام سنگینی خواهد کرد. این شرمساری که در بسیاری از اشعار مجموعه بعدی "آهن ها و احساس " و در قطعاتی از "هوای تازه" به خصوص در" آواز شبانه برای کوچه ها " موضوع اصلی شعر قرار گرفته و پیش از آنکه زاده بی ارزشی فرم قطعات آن کتاب باشد زاییده  تغییرات فکری و مسلکی من بود. دیر ، اما ناگهان بیدار شده بودم . تعهد را تا مغز استخوان های ام احساس می کردم. "آهنگهای فراموش شده" می بایست صمیمانه همچون خطایی بزرگ اعتراف و محکوم شود و با آن عدم تعهد و بی خبری گذشته و چنین بود که این دو شعر نوشته شد.»1

 و هنگامی که شاعر تعهد را در خود احساس می کند شعرش سراسر عصیان می شود و اعتراض. او عصیان را در خود حس می کند که از زیر خاکستر سرد وجودش شعله می کشد. دیگر ، اشعار شاملو رنگ وبوی گذشته ندارد . چه شاعر، اشعار عاشقانه نیز بسیار سرود اما تفاوت اشعار عاشقانه جدیدش با آن اشعار بسیار است.

 

« من آن خاکستر سردم          که در من         شعله ی همه ی عصیان هاست.              من آن دریای آرام ام که در من فریاد همه توفان هاست             من آن سرداب تاریک ام که در من آتش همه ی ایمان هاست»

"شبانه  از مجموعه هوای تازه"

 

 

و می بینیم که شعله زیر خاکستری که شاملو از خود وصف کرده بعدها چنان زبانه می کشد و گر می گیرد  که به نظر می رسد دیگر خاموش شدنی نیست. زیر آن دریای آرام چنان موجی نهفته بود که انگار دیگر آرامش  پذیر نیست و این شعله و توفان است که در طول زندگی شاعر از طرف زرمداران و زورمداران مورد هجوم قرار گرفت و شاعر مورد نفرت و بیزاری آنان . تاثیر آن را حتی پس از مرگ این شاعر بزرگ شاهد هستیم.

این شعله در قلب شاعر چنان زبانه می کشد که شاعر خود را "پرومته" احساس می کند. پرومته ای که برای کمک به انسان ، محکوم ابدی خدایان شد. احساس کمک شاعر به بشریت و نقش روشنفکرانه او در اشعارش واضح و روشن نمایان می شود.

او در شعر "تنها" از مجموعه "هوای تازه" می نویسد:

 

« خداوندان شما به سی زیف بی دادگر خواهند بخشید          من پرومته نامرادم               که از جگر خسته            کلاغان بی سرنوشت را سفره ای گسترده ام             غرور من در ابدیت رنج من است               تا به هر سلام و درود شما ، منقار کرکسی را بر جگرگاه خود احساس کنم.       نیش نیزه ای بر پاره ی جگرم ، از بوسه ی لبان شما مستی بخش تر بود              چرا که از لبان شما هرگز سخنی به ناراستی نشنیدم..»

 

 

شاعر پس از عصیان علیه خویشتن گذشته ، دیگر سراینده خورشید می شود ؛ سراینده مردم می شود؛ برای توده و اجتماع شعر می گوید. او دیگر ستاینده معشوق نیست. همه توانش را به کار می گیرد تا شعری بسراید برای همه ؛ برای انسان ؛ برای آنانکه امید رهایی از کف داده اند و توانشان نیست از بند و اسارت برهند. برای آنانکه چشمانشان به سیاهی ظلمت عادت کرده و نور روز و روشنایی چشمانشان را می آزارد ؛ و خوشا به حال چنین شاعری که خویش را بازیافته است و دشمن بیگانه را از سرزمین درون خویش بیرون کرده و خالص شده است.

 

« فریاد من با قلب ام بیگانه بود       من آن آهنگ بیگانه تپش قلب خود بودم زیرا که هنوز نغمه سرگردانی بیش نبودم       زیرا که هنوز آوازم را نخوانده بودم        زیرا که هنوز سیم و سنگ من در هم ممزوج بود...

...من به تالار زندگی خویش دریچه ای تازه نهاده ام....

...دیرگاهی است که من سراینده خورشیدم...

...من برای روسبیان و برهنه گان            می نویسم      برای مسلولین و خاکسترنشینان         برای آنها که برخاک سرد امیدوارند        و برای آنان که دیگر به آسمان           امید ندارند.»

 

شاعر پس از خالص کردن درون خود است که درد را حس می کند و آن را با تمام وجود در می یابد. او پس از کاوش در خود ، خویش را می یابد ؛ نغمه های سرگردان و پراکنده را به کناری می نهد و آوازش را سر می دهد. آوازی که نتیجه رهیافتگی شاعر به دنیایی دیگر است. او بر سرای زندگی خود دریچه ای می نهد و او را رو به سوی خورشید می گشاید و اینچنین است که درد را می یابد. دردمند می شود و ملتهب.

 

 

« من درد بوده ام همه       من درد بوده ام        ...

... در تمامت بیداری خویش       هر نماد ونمود را     با احساس عمیق درد دریافتم .           نگاه کن، ای!      نگاه کن    که       چه گونه          فریاد خشم من از نگاه ام شعله می کشد       چنان که           پنداری        تندیسی عظیم                    با ریه های پولادین خویش                   نفس می کشد. »

 

شاعر با احساس عمیق اش مسائلی را که در اطرافش می گذرد درک می کند . با خود می اندیشد که چگونه می تواند لااقل در زندگی خویش بار کوچکی از دوش خلق بیچاره بردارد تا زندگانی خود را پر ثمر به پایان برساند. زندگی برای شاعر رنگی دیگر به خود می گیرد . زندگی اش معنایی جدید می یابد و اوست که این معنا را تفسیر می کند.

با اینکه شاعر پس از رسیدن به اندیشه جدید و تحول روحی که در خود به وجود می آورد یکسره در خدمت خلق شعر می گوید، اما باز با خود می اندیشد که آیا رسالت خویش را انجام داده است ؟ آیا می توانسته بیشتر از این روشنگری کند و نکرده؟  آیا باید از راه دیگری به درد و رنج مردم می پرداخته؟ آیا می توانسته شیوه دیگری به کار گیرد که باری از دوش مردم بردارد؟ آیا می توانسته با صدای بلندتر سخن بگوید و نگفته ؟ آیا می بایستی در راه آزادی فریاد می زده و نزده؟ و اینگونه است که شاعر دوباره بر خود نهیب می زند که "ای لعنت ابلیس بر تو بامداد پر تلبیس باد"

 

 

« اکنون که چنین زبان ناخشکیده به کام اندر کشیده خموش ام         از خود می پرسم:           هر آنچه گفته باید باشم گفته ام آیا ؟    

... زمانه یی ست که         آری       کوته بانگی الکنان نیز                     لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.       نکند در خلوت بی تعارف خویش با خود گفته باشد:          " ای لعنت ابلیس بر تو بامداد پرتلبیس باد"!           می بینی که نیام پرتکلف نام آوری دغل کارانه ات          حتا        از شمشیر چوبین کودکان حلب آباد نیز بی بهره تر است؟»

 

شاعر با خود می اندیشد در این زمانه ای که هر گونه سکوتی خطایی بزرگ به حساب می آید آیا توانسته فریاد سر دهد و انسانیت را یادآوری کند؟ آیا توانسته با اشعار خود حریت و آزادگی را به مردم هدیه کند؟

آیا توانسته چراغی در برابرشان بگیرد تا آنها راه را از بیراه تشخیص دهند یا نه؟ یا اشعار او حتی از شمشیر بازی کودکان نیز بی فایده تر است ؟ و از شاعری بزرگ چون شاملو که عمر شاعری اش را برای مردم گذاشته و شعرهایش را در راه آنان خرج نموده  انتظاری جز این نمی رود.

شاعر با خود می گوید نکند که آنقدر درگیر انتخاب واژه و کلمه و لفظ برای شعر خود شده دیگر هدف را از یاد برده است.

 

« بر این باور است شاید (چه کند؟)         که حرفی به میان آوردن را      از سر خودنمایی        درگیر تلاش پروسواس گزینش الفاظی هر چه فاخرترم؟:     فضاحت دستیابی به فصاحت هر چه شگفت انگیزتر            به گرماگرم          هنگامه یی       که در آن حتا        خروشی بی خویش         از خراش حنجره یی خونین      به نیروتر از هر کلام بلیغ است        سنجیده و برسخته.»

 

اما مخاطب شعر شاملو می داند که او چه گنج گرانبهایی برایش به یادگار گذاشته است. مخاطب شعر شاملو می داند که با خواندن اشعار وی درد مردم را بهتر می فهمد؛ ناملایمات را بیشتر تشخیص می دهد و تعهد را در خود احساس می کند. مخاطب شعر شاملو می داند که برگ می تواند سرسبز تر ز بیشه باشد؛ موج می تواند پر نبض تر از انسان بشود و عشق می تواند پر طبل تر از مرگ شود.  شاملو مرگ را نیز زیبا سرود و این است تعهد شاعری که از درون خود بارها جوشید و بالید و شکل گرفت.

و چه کنند شاعران دیگر ؟ شاید در این قطعه اشعاری است برای شاعرانی که بی خبر از مردم به گفتن اشعاری برای سرگرمی مشغولند. چراکه مخاطب شعر شاملو می داند که شاعر رسالت خود را به انجام رسانید چنانکه می خواست ومی گفت:

 

« برآسمان سرودی بلند می گذرد        با دنباله ی طنین اش برادران!

من اینجا مانده ام از اصل خود به دور    که همین را بگویم:      و بدین رسالت دیری ست            تا مرگ را      فریفته ام.»

+ نوشته شده توسط جواد آقاجانی در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 8:47 |